X
تبلیغات
رایتل

شنوایی شناسی ۸۸همدان

علمی-فرهنگی-هنری

متنی زیبا از ویلیام شکسپیر...

هر گاه از جور روزگار ورسوایی میان مردم در گوشه ای تنهابربینوایی خود اشک می ریزم وگوش ناشنوای آسمان را با فریاد های بی حاصل خویش می آزارم وبر خودمینگرم وبر بخت بد خویش نفرین می فرستم و آرزو می کنم ای کاش چون دیگری بودم که دلش از من امیدوارتروقامتش از من موزون تر ودوستانش از من بیشتر است و ای کاش هنر این یک وشکوه وشوکت آن دیگری ازان من بود ودر این اوصاف چنان خود را محروم می بینم که از آنچه بیشترین نصیب را برده ام کمترین خرسندی احساس نمی کنم اما در همین اوصاف که خود را چنین خار وحقیر می بینم ازبخت نیک حالی به یاد تو می افتم وآنگاه روح من همچون چکاوک سحر خیزان بامدادان از خاک تیره اوج گرفته و بر دروازه ی بهشت آواز می خواند وبا یاد تو  چنان احساسی به من دست می دهد که از سودای مقام خود با پادشاهان عار دارم.....   

تاریخ ارسال: شنبه 24 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 12:06 ق.ظ | نویسنده: زلیخا | چاپ مطلب 1 نظر