X
تبلیغات
رایتل

شنوایی شناسی ۸۸همدان

علمی-فرهنگی-هنری

یاد دارم ...

یاد دارم یک غروب سردِ سرد 

می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد 

 دوره گردم کهنه قالی می خرم,دست دوم جنس عالی می خرم  

کاسه وظرف سفالی می خرم گر نداری کوزه خالی میخرم... 

اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید بغضش شکست 

 اول سال است ونان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگی ست؟ 

بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود.. 

خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت :آقا سفره خالی می خرید؟!

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1389 ساعت 10:59 ب.ظ | نویسنده: زلیخا | چاپ مطلب 5 نظر