X
تبلیغات
رایتل

شنوایی شناسی ۸۸همدان

علمی-فرهنگی-هنری

آخر ترم است وافسردگی....

با دوستان سر سفره ی شاهانه همیشگی نشسته بودیم ومشغول خوردن خورشت قیمه (بی قیمه)بودیم که ناگاه سر مویی از میان برنج های دم نکشیده (خدایش اینجاش دروغه)بیرون جهید(خوابگاهه دیگه ) ودر کمال خون سردی با معیت انگشت شست واشاره مو را بیرون آورده وشتر دیدی ندیدی به خوردن همچنان ادامه داده ودر همین هنگام طبع شعری دوستان گل کرد واین شعر را سرودیمبر گرفته از اشعار مطلب قبلی... 

 

یاد دارم یک شب سرد سرد  

می گذشت از سالن خوابگاه ژتون فروش پیرمرد 

ژتون فروشم پول ها را میبرم 

سکه داری خورده داری میبرم 

گر نداری یارانه ات را  می ستانم می برم من می خورم ()

از کیف های خالی هم نگذرم 

اشک در چشمان نرگس حلقه بست 

عاقبت فریاد کشید آوازی در بکرد 

آخر ترم است وپول در کیف نیست  

ای خدا شکرت ولی این دانشجویی ست 

بوی غذاهای بیرون هوشش برده بود  

اتفاقا زلیخا هم روزه بود 

ابتسام بی روسری بیرون دوید

گفت آقای جهانی کیف خالی می خرید؟؟؟ 

 واین داستان ادامه دارد...

آقای جهانی گفت:سلام دخترم حالت خوبه!!!!!کیف خالی واسه چه مه؟انگار زیاد درس خوندی!! 

ابتسام همچنان .....و حرفی برای گفتن نداشت جز اینکه: 

پول ژتون ها چقدر میشه؟  

ابتسام در فکر فرو رفته وزلیخا نمازش را به پایان میرساند وابتسام میگوید تقبل الله 

زلیخا میخواهد عرب گونه سخن بگوید وناگاه می گوید الحمد لالله 

چیکار کنیم دیگه آخر ترم است وافسردگی هیچ کسیم نیست به من بگه آخه تو بیکاری این همه درس وتو نشستی....... 

تاریخ ارسال: شنبه 18 دی‌ماه سال 1389 ساعت 08:40 ب.ظ | نویسنده: زلیخا | چاپ مطلب 5 نظر