X
تبلیغات
رایتل

شنوایی شناسی ۸۸همدان

علمی-فرهنگی-هنری

در گلستانه

دشت هایی چه فراخ !

کوه هایی چه بلند!در گلستانه چه بوی علفی می آمد!

من در این آبادی پی چیزی می گشتم:

پی خوابی شاید،

پی نوری،ریگی، لبخندی

پشت تبریزی ها

غفلت پاکی بود که صدایم میزد.

پای نی زاری ماندم،باد می آمد، گوش دادم :

چه کسی با من، حرف میزد ؟

سوسماری لغزید

راه افتادم

یونجه زاری سر راه،

بعد جالیز خیار،بوته های گل رنگ

و فراموشی خاک

لب آبی

گیوه ها را کندم،و نشستم، پاها در آب:

"من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشیار است!

نکند اندوهی سر رسد از پس کوه .

چه کسی پشت درختان است!

هیچ، می چرد گاوی در کرد.

ظهر تابستان است

سایه ها می دانند، که چه تابستانی است.

سایه هایی بی لک،

 گوشه ای روشن و پاک

کودکان احساس!جای بازی اینجاست.

زندگی خالی نیست :

مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست.

آری

تاشقایق هست ، زندگی باید کرد. 

در دل من چیزی است،مثل یک بیشه ی نور ، مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم، که دلم میخواهد

بدوم تا ته دشت،بروم تا سر کوه.

دورها آوایی است، که مرا می خواند " 

 

                                                   سهراب سپهری 

 

 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 12 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 04:50 ق.ظ | نویسنده: نوشین | چاپ مطلب 11 نظر