دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریا بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم میدوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید
تا بدین منزل نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام.
گرچه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها
صبح می خندد به راه شهر من
دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن...
سهراب سپهری
نوشین جان شعر زیبایی بود.خیلی قشنگ سرودی شاعر آینده.

نیم ساعت بعد:
نوشین:دروغ گفتم مال سهراب بود
اصلاح نظر
مرسی سهراب جان کاش بودی ومیدیدی افراد چگونه از شعرهایت سواستفاده میکنند
مرسی عزیزم از نظرت
چه کسی بود صدا زد سهراب...
حواست کو؟!
درسته که الان مشهد به خوابم
کنار کاشان و تو اردهالم
کنون در زیر سنگی آرمیدم
بروی خاک سرد گور لمیدم
ولی اینترنتم اینجا براه است
بساط ADSL روبراه است
هراز گاهی به هر وبلاگ نگاهی
می اندازم مبادا یک نشانی
ز شعرهایم به وبلاگی ببینم
و نامم را به دامانش نبینم
کنون این پست را کردم زیارت
تنم بر لرزه افتاد از عصابت(عصبانیت)
تو ای نوشین گوارا شهد زرین
به نامم شعرهایم نه پس از این
surkutir
جناب سهراب توی نظرا گفته شد که شعر مال شماست اما گاهی حرفاتون حرف دل آدمو میزنه و آدم میخواد از زبون خودش گفته بشه و اهل ادب هم شعرهای شما رو میشناسن.با این حال چشم اسمتون رو به پای شعرتون مینهم
ممنون استعداد شعریتون خیلی خوبه
چه کنیم دیگه همکلاسیامون با استعدادن
خیلی قشنگ بود
مرسی نوشین جون
مثل همیشه....
خواهش میکنم عزیز
مرسی از تو
دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام؟
***
گرچه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
***
با درون سوخته دارم سخن...
"گرچه شب تاریک است
دل قوی دار، سحر نزدیک است"
وبلاگتون همیشه اینقده سوت و کوره؟
پرنده توش پر نمیزنه!
گمونم من بیشتر از خودتون به وبلاگتون سر میزنم!!!
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم دکتر شریعتی
منم به هر دری که زدم به روم بستنش.
خسته شدم دیگه.
من خدا را دارم...
کوله بارم بر دوش،
سفری باید رفت،
سفری بی همراه،
گم شدن تا ته تنهایی محض،
یار تنهایی من با من گفت:
هر کجا لرزیدی،
از سفرترسیدی،
تو بگو، از ته دل
من خدا را دارم...
تو کجایی سهراب؟
آب را گل کردند.چشم ها را بستند و چه با دل کردند.
تو کجایی سهراب؟
زخم ها بر دل عاشق کردند،خون به چشمان شقایق کردند...
تو کجایی سهراب؟
که همین نزدیکی عشق را دار زدند...
همه جا سایه ی دیوار زدند...
وای سهراب تو کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالیست!دل خوش سیری چند؟
صبر کن سهراب!!!
قایقت جا دارد؟
ممنون
به قول حافظ:ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان
چند و چند از غم ایام جگر خون باشی?!
چقد همه ناامیدین بابا یکی یه حرف امیدوار کننده بزنه!
دست بر شانه هایم میزنی تا تنهایی ام را بتکانی...
ب چه می اندیشی؟
تکاندن برف از روی شانه های آدم برفی؟
بازم مث همیشه زیبا بود آجی.....شعر های سهراب و انتخاب های شما
مرسی
صبر کن سهراب...
قایقت جا دارد...
ما هم از همهمه ی روی زمین بیزاریم
و از این دانشگاه بیزارتریم....