X
تبلیغات
رایتل

شنوایی شناسی ۸۸همدان

علمی-فرهنگی-هنری

جنگ

این مطلبو توی کتاب پیامبر و دیوانه خوندم،دلم خواست برای شمام بزنم  یه خورده برداشت آزاده!! 

 

یک شب ضیافتی در کاخ برپا بود مردی آمد و خود را در برابر امیر به خاک انداخت و همه ی مهمانان او را نگریستند و دیدند که یکی از چشمانش بیرون آمده و از چشم خانه ی خالی اش خون می ریزد. امیر از او پرسید" چه بر سرت آمده؟" مرد در پاسخ گفت"ای امیر ، پیشه ی من دزدی است، امشب برای دزدی به دکان صراف رفتم،وقتی از پنجره بالا می رفتم اشتباه کردم و داخل دکان بافنده شدم.در تاریکی روی دستگاه بافندگی افتادم و چشمم از کاسه در آمد. اکنون ای امیر، می خواهم داد مرا از مرد بافنده بگیری" 

آنگاه امیر کس در پی بافنده فرستاد و او آمد،و امیر فرمود تا چشم او را از کاسه در اورند. 

بافنده گفت:"ای امیر ،فرمانت رواست.سزاست که یکی از چشمان مرا دراورند. اما افسوس!من به هردو چشمم نیاز دارم تا هردو سوی پارچه ای را که می بافم ببینم.ولی من همسایه ای دارم که پینه دوز است و او هم دو چشم دارد،و در کار و کسب او هر دو چشم لازم نیست." 

امیر کس در پی پینه دوز فرستاد .پینه دوز آمد و یکی از چشمانش را درآوردند. 

و عدالت اجرا شد. 

                             جبران خلیل..

تاریخ ارسال: یکشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 01:45 ب.ظ | نویسنده: نوشین | چاپ مطلب 4 نظر