شنوایی شناسی ۸۸همدان

علمی-فرهنگی-هنری

خاطره شب اولین امتحان دانشجویی...

چون شب های پر بار امتحانات نزدیکه و همه تواین شبهای عزیز تا سحر به مبارزه با جزوات خواهند پرداخت لازم می دونم شب قبل از اولین امتحان دانشجویی مون(آزمایشگاه فیزیک) رو که یه خاطره تلخ اما شیرین داشت رو براتون بنویسم تا شما هم بدونید که ما چه روزهای سختی رو سپری کردیم و به راستی مائیم آن مردان روزهای سخت... 

نمی دونم چند شنبه بود بعد از ظهر برای گردش رفتیم بیرون وقتی داشتیم میومدیم دیدیم جواد داره با آقای جهانبخش والیبال بازی می کنه و گوشیش رو داده دست یکی از بچه های گفتار درمانی.نزدیک اذان بود این دوستیم گفتاردرمانمون برای وضو ساختن رفته بود (گلاب به روتون)wc 

که از بد حادثه گوشی جواد از دستش افتاده بود تو دستشویی. همه با عجله رفتیم که عملیات نجات غریق رو انجام بدیم این دوستمون اول خواست با کمک یه دستکش گوشی رو بیاره بیرون اما دستش رد نشد ناراحتی تو چشاش موج میزد و از طرف دیگه گوشی جواد که حاوی رم با عکس های اتاق و یه سیم کارت ایرانسل بود فریاد می زدhelp me اما همه عاجز از نجات این گوشی.  

در نهایت به کمک نیروهای امدادی و تاسیساتی خوابگاه_ که خداوند ایشان را در بهشت کناد_ گوشی بیرون اومد و پس از شستشو و انجام غسل های ترتیبی و ارتماسی به بخش اورژانس اتاق 151 منتقل شد.بچه ها داشتن با سشوار میثم گوشی رو خشک می کردن _ که البته همین کار امدادگران اشتباه بود_ و بوی نامطبوع گوشی با گرمای سشوار نامطبوع تر شده بود وبه فضای اتاق حال وهوای دیگه ای بخشیده بود.بعد از مدتی گوشی جیب فانی جواد را وداع گفت وبه زباله های صنعتی پیوست اما رم و سیم کارت سالم بود. 

ناراحتی رو میشد از چشای جواد دید_ البته نه به خاطر گوشی بلکه بیشتر به خاطر ناراحتی دوست گفتاردرمانش _ما هم به تاثیر اونا ناراحت بودیم اما من ومیثم نمی تونستیم جنبه های خنده اور این حادثه تلخ رو نادیده بگیریم وتا جا داشت خندیدیم. 

ساعت تقریبا 10 بود اصلا یادمون نبود فردا امتحان داریم دنبال برگه های آزمایشگاه فیزیک بودیم که به لطف بچه ها تونستیم اونها رو از تو کمد و از زیر گرد و خاک بیرون بکشیم و برگه های گزارش کار رو هم از پشت یخچال پیدا کردیم و یه دور خوندیم وبعد به خواب ملوکانه پرداختیم.شب برگه هارو زیر بالش گذاشتیم تا شاید محتواش تا صبح بره تو ذهنمون اما فایده نداشت. 

رفتیم سر جلسه فارغ از هر گونه استرس و دغدغه ذهنی ولی وقتی دست حاج سیروان رو گرفتم دیدم طفلک جریان خونش هم مختل شده . 

آخرش هم از امتحان راضی بودیم چون تونستیم یکی از 19 واحدمون که اولین واحد درسی دانشجویی مون بود رو پاس کنیم و این کاری است بس سترگ و سرور آور.  

در نهایت از کلیه دست اندر کاران این خاطره که موجبات خنده ما را (البته بعد از ناراحتی) فراهم ساختند تقدیر و تشکر به عمل می آید. 

 

                                  روابط عمومی درس خوانان کلاس 

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 23 دی‌ماه سال 1389 ساعت 09:58 ب.ظ | نویسنده: آراز | چاپ مطلب 5 نظر